خدایا به زمین نمی آیی

خدایا به زمین نمی آیی یا ما به آسمان نمی آییم. چند وقتیه که احساس میکنم متعلق به جایی نیستم.دلم میخواد دست از زمین و آسمون بکشم.دلم میخواد برم تو دل صحرا،کویر یا کنار ساحل دریا.طلوع دریا رو ببینم.تک و تنها باشم.فقط و فقط خودم باشم.دلم میخواد از،این هیاهو دست بکشم.دلم میخواد فقط نظاره گر باشم.....

از یه جایی به بعد

از یه جایی به بعد قلب آدم میشکنه.از یه جایی به بعد دیگه خودتم نیستی.از یه جایی به بعد دیگه دلت هیچکسی رو نمیخواد.از یه جایی به بعد خیلی دلت میگیره.از یه جایی به بعد دلت سرد میشه.از یه جایی به بعد ریشه های عشق و دوست داشتنت خشک میشه.نزاریم قلب کسی ازمون بگیره.نزاریم قلب کسی رو بشکنیم.نزاریم دوست داشتنها رو با هوا و هوس اشتباه بگیریم.نزاریم دوست داشتنها رو ساده بگیریم.نزاریم آدم ها رو  بازیچه خودمون قرار بدیم.کاری نکنیم دلشون بهاری بشه و اشک ازشون سرازیر.نزاریم عشق و دوست داشتن رو به سخره بگیرن و یه موجود بی انگیزه بشن.نزاریم یه رباط یا مترسک بشن.نزاریم عمق نگاهشون پر از حرفهای نگفته بشن.نزاریم اشکشون مشکشون بشه.بزاریم همه چی مهربون باشن.بی ریا،ساده،صمیمی باشن.نزاریم قلب گلا از ما بگیره.

بعضی وقتها

بعضی وقتها خیلی زود دیر میشه،جوری که گذر زمان رو حس نمیکنی.بعضی وقتها فقط فقط میخوای تو همین لحظه باشی.بعضی وقتها دلت میگیره و میخوای تنها باشی.بعضی وقتها حرفهای نگفته زیاد داری اما نمیشه هر حرفی رو زد.بعضی وقتها دلت از،زمین و آسمون دلت میگیره.بعضی وقتها دلت واسه خودت تنگ میشه.بعضی وقتها آسمون دلت بهاری میشه و میخوای های های گریه کنی.بعضی وقتها بغض رو گلوت میشینه.بعضی وقتها حال حرف زدن با کسی رو نداری.بعضی وقتها میبینی خودتم نمیدونی از،زندگی چی میخوای.بعضی وقتها یه جا گیر،میکنی،و درجا میزنی.بعضی وقتها اونقدر میترسی....